![]() |
![]() |
|
|
آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟ حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:52 توسط محمد |
|
|
از غــــم دوست، در اين ميكده فــــرياد كشم داد رس نيست كـه در هجر رخش داد كشم داد و بيــــداد كه در محفل مــــا رندى نيست كــــه بــــرش شكوه بــرم، داد ز بيداد كشم شاديــــم داد، غمم داد و جفـــــــــا داد و وفا بــا صفـــا مـــنّت آن را كـه به من داد، كشم عـــــاشقم، عــــاشق روى تو، نه چيز دگرى بــــار هجــــــران و وصالت به دل شاد، كشم در غمت اى گل وحشىِ من، اى خسرو من جــــور مجنــــون ببـــــرم، تيشه فرهاد كشم مُـــــردم از زنـــدگىِ بى تو كه با من هستى طــــرفه ســرّى است كه بايد برِ استاد كشم سالهــــا مـــــى گــــــذرد، حادثه ها مى آيد انتظـــــار فـــــــرج از نيمـــــه خــــــرداد كشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3:40 توسط محمد |
|
|
روزی از روزها، شبی از شبها خواهم افتاد وخواهم مرد اما می خواهم هرچه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیرتر بیفتم هرچه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم وبمانم، افتاده باشم وجان داده باشم همین دکترشریعتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:52 توسط محمد |
|
|
مردی به آرایشگاه رفت تا موهایش را اصلاح کند. آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید. آرایشگر گفت: « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.» مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی و عقیده داری؟»آرایشگر گفت: « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است؟ اگر خدا هست پس نباید رنج و مشقتی وجود داشته باشد. من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد." مشتری لختی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا مشاجره ای در بگیرد. بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:" آیا می دانی که در دنیا ابداٌ آرایشگر وجود ندارد؟» آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟ »مشتری گفت:«نه» و ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت» و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟ »« دقیقاٌ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 9:11 توسط محمد |
|
|
پسرک کنار زمین فوتبال با حسرت به هم تیمیهای خودش نگاه می کرد . چند ماهی بود که در تمرینات حاظر می شد اما در تیم جای نمی گرفت و به ناچار از گوشه زمین ، روزهای متمادی نظاره گر بازی بچه ها بود . چثه کوچک و نحیف او ، نظر مربی تیم را به خودش جلب نمی کرد . امروز هم طبق روال هر روز ، پدر او میان تماشاچیان مشغول تشویق بازیکنان بود . روزی بدون پدر خود آمد . همبازیها ، غم و اندوه و شکستگی را در چهره او دیدند . پرسیدند : چه شده؟ گفت : پدرم از دنیا رفت . همه می دانستند که او در کودکی ، مادر خود را نیز از دست داده است . پس بسیار ناراحت شدند. مربی گفت : امروز لازم نیست تمرین کنی ، برو به خانه . شنبه هم نمی خواهد بیایی ، استراحت کن . در کمل تعجب شنبه اول وقت ، پسرک با لباس ورزشی آمد . روز شنبه روز سرنوشت سازی برای تیم بود . چون بازی فینال برگزار می شد . مسابقه ای حساس و مهم . پسرک به مربی رو کرد و گفت : من روزهای متمادی در کنار زمین به عنوان ذخیره بودم . انتظاری هم نداشتم . اما امروز از شما خواهش می کنم اجازه دهید در این مسابقه بازی کنم . نفرات برجسته تیم و مربی لحظه ای به هم نگاه کردند . چه می توانستند بگویند . نمی خواستند در این شرایط دل او را بشکنند . مربی اجاز داد . با شروع بازی برخلاف تصور همه ، با بازی زیبا و روان خود نظر همه را جلب کرد . همه تعجب کرده بودند . خصوصا مربی تیم که حسرت می خورد که چرا تاکنون از او استفاده نکرده است . چیزی به پایان بازی نمانده بود که پاس بسیار خوبی ارسال کرد و توسط هم تیمیها ، این پاس به گل تبدیل و تیم آنها برنده شد . همبازیها او را روی دست در میان تشویق شدید تماشاچیها ، به بیرون زمین آوردند . مربی از او پرسید : چرا تاکنون چیزی نمی گفتی که اینقدر خوب بازی می کنی و چرا امروز را انتخاب کردی؟ سرش را پایین انداخت و همه سکوت کردند. آرام گفت : پدر من نابینا بود و هر روز همراه من می آمد و در بین تمشاچیها می نشست و به خیال خود که من در زمین هستم ، بازیکنان را تشویق می کرد ، ولی نمی دانست من گوشه زمین نشست و بازی نمی کنم . اما اکنون که از دنیا رفته است ، مرا می بیند و من خواستم بازی خود را نشان دهم و او را خوشحال کنم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 8:3 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:2 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|