![]() |
![]() |
|
|
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد. با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد. تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت. آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود پروازش ده تا پایدار بماند رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هرگامش ترنم خوش لحظه ها جاری است. نانسی سیمس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:24 توسط محمد |
|
|
محمد (ص) : هلاك پيشينيان شما از آنجا بود كه دزد معتبر را رها مىكردند و دزد ضعيف را مجازات مىدادند . (صحيحمسلم، كتابالحدود) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:17 توسط محمد |
|
|
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بیایم غم با صدایی حزن آلود گفت:آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:بیا عشق ، من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد . عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! " عالم پاسخ داد : " زمان " عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! " اما چرا او به من کمک کرد ؟ ! عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 7:27 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:0 توسط محمد |
|
|
میگویند روزی شيطان تصمیم گرفت كه از كار خود دست بكشد بنابراين اعلام كرد كه مي خواهد ابزارش را با قيمتي مناسب به فروش بگذارد.
پس وسايل كارش را به نمايش گذاشت كه شامل خودپرستي - نفرت – ترس – خشم حرص – حسادت– قدرت طلبي و غيره مي شد. اما يكي از ابزارش بسيار كهنه و كاركرده به نظر مي رسيد و شيطان حاضر نبود آن را به قيمت ارزان بفروشد . كسي از او پرسيد اين وسيله گران چيست ؟ شيطان گفت افسردگي و نوميدي است. پرسيدند:چرا اين همه گران است ؟ گفت: زیرا اين وسيله براي من از ابزار ديگر مؤثر بوده است . هر گاه ساير وسايلم بي اثر مي شوند تنها با اين وسيله مي توانم قلب انسانها را بگشايم و كارم را انجام دهم . اگر بتوانم كسي را وادارم كه احساس نوميدي و ياس و دلسردي و مطرود بودن و تنهايي كند مي توانم هر چه مي خواهم با او بكنم من اين وسيله را روي همه انسانها امتحان كرده ام و به همين دليل اين همه كهنه است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:11 توسط محمد |
|
|
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوزم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 7:2 توسط محمد |
|
|
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم پ: پويايي براي پيوستن به خروش حيات ت: تدبير براي ديدن افق فرداها ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارنده ها ج: جسارت براي ادامه زيستن چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه ح: حق شناسي براي تزکيه نفس خ: خود داري براي تمرين استقامت د: دور انديشي براي تحول تاريخ ذ: ذکر گوئي براي اخلاص عمل ر : رضايت مندي براي احساس شعف ز: زيرکي براي مغتنم شمردن دم ها ژ: ژرف بيني براي شکافتن عمق دردها س: سخاوت براي گشايش کارها ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج.... ص : صداقت داشتن ض : ضرر را تحمل كردن ط : طاهر و پاك بودن در راهي كه قدم برداشته ايم ظ : ظلم نكردن ع : عمل به اين نكته ها غ : غير از خودت ديگران را هم ديدن ف : فكر فردايي بهتر ق : قدر شناسي ک : کمال گرايي گ : گذشت کردن ل : لزوم ايمان به قدرت لايزال و مهرباني هاش م : مربي خود بودن ن : نداشتن ترس و هراس از تلاش و : وابسته پنداشتن موفقيت خود فقط به 2 نفر...خدا و خودمون ه : هدف دقيق و مناسب داشتن ي : يافتن راه درست براي رسيدن به هدف |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 6:46 توسط محمد |
|
|
آیا گمان می کنی جسم کوچکی هستی در حالی که درون تو دنیایی بزرگ نهفته است امام علی علیه السلام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:5 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|