تبليغاتX
در مسیر شدن

زندگی پر است از پستی و بلندی
پر است از لحظه های خوب و بد
خاطرات تلخ و شیرین
کوله بارت را از قشنگی ها پر کن و از شکست ها عبزت بگیر
یادت که نرفته ؟ قرار بود در لحظه زندگی کنیم
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است
کفش ها را بکنیم
آب در یک قدمی است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 6:15  توسط محمد | 

مزار دلی را که تو جانش باشی                  معشوقه ی پیدا ونهانش باشی

زان می ترسم که از دل آزری تو              دل خون شود و تو در میانش باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 5:18  توسط محمد | 

برگرفته از :  http://www.sampange.blogfa.com

يک تبسم زيرکانه و يک عروسک بازي کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم و تو

این کار را کردي و من مثل کودکي عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ تو شدي پری

قصه ها و من مثل شاهزاده سوار بر اسب سفيد . و چقدر ساده عاشقم کردي و از آن

ساده تر رهايم کردي...

گفتم بمان پري زيباي من بي تو مي ميرم خنديدي و

گفتي:بازي بود.

گفتم: بازي زيبايي بود پس بيا بازي کنيم.

گفتي:من بزرگ شدم.من ديگر بازي نمي کنم.

گفتم:مگر بزرگ ها بازي نمي کنند!؟

گفتي:بازي نه...زندگي مي کنند.

گفتم زندگی؟ گفتی:آره.

گفتم: پس زندگی کنیم ....

و تو نگاهم کردی، با تمسخر شاید هم تمسخر نبود!!!

وگفتی: نمی شود. گفتم: آخر چرا؟

گفتی: زندگی مثل بازی نیست با کسی که بازی کردی دیگر نمی شود زندگی کرد.....!

و من فقط مبهوت نگاهت می کردم.

گفتم :کجا گفته اند که با کسی که بازی کردی دیگر نمی توان زندگی کرد؟

گفتی: نگفته اند ،این را از ابتدا بر دیوار نامردی ها نوشته اند.

گفتم:خودت می گوئی بر دیوار نامردی ها نوشته اند مگر تو نامردی؟؟؟

نیشخندی زدی و گفتی:هنوز در عالم بازی هستی ، زندگی همین است. اینقدر باید

بازی کنی تا یاد بگیری.

ترسیدم مثل همیشه، همانجا زانو زدم و تو فقط نگاهم کردی.پرسیدی به این زودی

شکستی ؟ تو که گفتی زندگی کنیم،در اول راه شکستی؟

با بغض نگاهت کردم و گفتم پس قصه پدر بزرگ چه؟مگر قصه شاهزاده و پری

زندگی نبود؟

بلند خندیدی،خندیدی ،خندیدی...............

و گفتی هنوز کودکی و شاید بازی هم برایت زود است . قصه های پدر بزرگ

حتی بازی هم نبود همه افسانه بود.

گفتم :افسانه دیگر چیست؟

گفتی همان که تو هنوز در آنی چیزی است برابر عدم.

گفتم: در الست هم بوده؟

این بار مطمئن بودم که با ترحم نگاه کردی و گفتی :آره .

گفتم: پس چه شد؟و دیدم که پاسخی ندادی.سر که بلند کردم دیدم نیستی ............

جوابم را گرفته بودم،من نیز در عدم بودم و بس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 7:36  توسط محمد | 
سلام. گفتم وبلاگ رو با این موضوع شروع کنم که یکی از دلایل پیشرفت نکردن ما استفاده نکردن از همکاری با دیگران و تجربیاتشان است . یعنی همون چیزی که ما بهش می گیم هوش جمعی. 

پس تصمیم گرفتم برای گام اول لینک های جالب وعلمی رو که می دونم در قسمت پیوندها قرار بدم  لطفا شما هم اگه لینک جالبی دارید در قسمت نظرات اضافه کنید تا بتونید منو در این راه همراهی کنید

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 6:9  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
پیوندها
خواندنیهایم
------------------------------
یادداشت های پریشان من(مرضیه)
یکی بود ... که یکی نبود
خیالِ حوصله (م. پوررحیم)
درخت بدون سایه (ب. افشاری)
شهریاران
یادداشت های یک دختر ترشیده
تجربه ی بودن (م. مقدسی)
راه پيش رو (ا. میلانی)
جذبه (ل. قهرمانلو)
.
.
.
اشخاص
------------------------------
محمد علی ابطحی
سیدعطاءالله مهاجرانی
عباس عبدی
دكتر سروش
.
.
.
.
رو به آگاهي
----------------------------
مجمع روحانیون مبارز
خبرگزاری فارس
بنياد باران
پرتال فرهنگی نیلوفر
.
.
.
.
چند سايت جالب
------------------------
ويكي پديا
پیش بینی آب و هوا
The List Universe
ترافیک سایتها
Internet Movie DataBase
نقشه هوایی
کتابخانه ی دانشگاه پنسلوانیا
Open Course Ware
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان